روياي سپيد


+ شب هزار و يکم

نمايش سوم /3

شبنم طلوعي، روشنك

شبنم فرشادجو، رخسان

علي عمراني، ميرخان

داستان:

قرنها گذشته از نگارش هزار افسان و ترجمه آن به پارسي. در ايران هستيم و در عصري كه خواندن (هزار و يك شب) افسانه شكوهمند شهرزاد قصه گو، براي زنان و دختران ممنوع شمرده شده است و سواد برای مردان:

افسانه اي است كه روايت دارد هر زني هزارو يكشب بخواند ، به شب آخر نمي رسد.

روشنك در شب عروسي از پدر (كه صحاف بود) هزار و يكشب هديه مي گيرد . ميرخان ، شوهرش ، کتاب را در زباله مي اندازد . روشنك قبل از خواب آن را برمي دارد. هر روز داستاني از هزار و يكشب مي خواند و هر شب به بيم مرگ به روايت عقلا. 

 هزار شب می گذرد... امشب شب هزار و يکم است.

روشنك مقدمات مرگ را فراهم كرده (بكمك خواهرش رخسان)، كفن پوشيده و در بستر خوابيده به انتظار مرگ. ميرخان مي آيد رخسان خبر از فاجعه مي دهد. ميرخان به روايت عقلا تصديق مي كند كه هر زني هزار و يكشب بخواند، مي ميرد . در تقابل عشق به روشنك ، روايت عقلا و عقل خودش مي پذيرد كه عقلا دروغ گفته اند.

روشنک معلوم می سازد که داستان به داستان به کذب اين مطلب بيشتر پی برده است. ميرخان از روشنک می خواهد که به وی سواد بياموزد تا خود هزار و يکشب بخواند. در می گشايد و زنگاره به صدا در می آورد که نور علم به اين خانه راه يافت.

رخسان به روشنک مژده می دهد که تولد دوباره يافته است، چرا که می تواند از اين پس علم خويش آشکار کند. و روشنک نيز هم...

ميرخان می گويد: امشب شب تقسيم سودهاست و شب آگاهی.

و روشنک فرياد می زند: شب هزار و يکم .

به گفته استاد بهرام بيضايی اين سرآغاز عصری است که مردم ايران سواد را خوب شمردند و مشروطه آغاز شد...

اين نمايش در کل فضای طرب انگيزی دارد و هر شب صدای قهقهه تماشاگران از بازی دوستان و بويژه هنرنمايی علی عمرانی را از بيرون سالن می توان شنيد.

مرا ببخشاييد که اينجا دير بروز شد.

تاسف مرا هم بپذيريد بخاطر کسالت حميد فرخ نژاد و غيبت چند روزه وی از نمايش. با خبر شديم که از بيمارستان مرخص شده و حالش رو به بهبودی رفته . احتمالا از پايان هفته در تئاتر شهر حضور خواهد يافت.

اين چند روز بشدت حال بدی داشتم و حتی تئاتر شهر هم زياد نبودم.. روز دوشنبه وقت ملاقات با جناب آقای دکتر ميثاق گرفته ام تا کمی وضعيت بهتری پيدا کنم.

اگر سوالی از ايشان داريد بپرسيد تا به نيابت شما بپرسم و پاسخ را انتقال دهم.

لينک اين هفته را هم به فيلم نفس عميق می دهم که نتيجه تلاش اميرمان هست...

و اين هم عکسهايش..

از نوبه بعد سعی می کنم در کنار صحبت های دکتر ميثاق، نقد نمايش استاد را بنويسم.

به اميد ديدار...

نویسنده : مهدی اسدی ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ شب هزار و يکم

نمايش دوم/۲

مژده شمسايی، خورزاد نيکرخ، مير محتسب

ستاره اسکندری، ماهک، مير عسس

اکبر زنجانپور، شريف بغداد، مرد عجمی، پور فرخان، امير حرس

داستان:

مرد مترجم عجمی از ايران کتاب هزارافسان را تعهد می کند در هزار روز از زبان پهلوی به عربی برگرداند. شريف بغداد وعده می دهد که در روز هزار و يکم او را پاداش دهد.

هزار شب می گذرد... امشب شب هزار و يکم است.

ديروز پورفرخان(مرد عجمی) از ری به بغداد می آيد بهر پاداش وعده داده شده. خواهرش ماهک و همسرش خورزاد نيکرخ از بی خبری پی او می آيند و خبر از او می جويند. نمی يابندش. داد به شريف بغداد می برند. شريف بغداد آنها را اشارت می دهد که فی الحال در مجلس تحقيق ( بازجويی ) است. تنها نسخه پارسی هزارافسان در دست آنان را معدوم می کند و می رود.

مردی عجمی خبر می آورد که پورفرخان را ميرمحتسب و ميرعسس آنقدر بر سرش دوات شکسته اند که در دم جان سپرده است. و به همسر و خواهر وی راه می نمايد که بگريزيد که امير حرس به فرمان شريف بغداد به دنبال شماست.

خورزاد نيکرخ چگونگی مرگ شوهر را جويا می شود. مرد عجم شبيه پورفرخان ( که به گفته شريف بغداد ابن جرجيس ابن ميمون ) ، خورزاد نيکرخ ( که به گفته شريف بغداد وجيهه بنت الشمس ) شبيه مير محتسب و ماهک ( که به گفته شريف بغداد هلال القمر ) شبيه ميرعسس را می خوانند:

پورفرخان را به زنجير می کنند که چه در دين التقاط کرده ای و اين کفر چيست که نوشته ای؟... پورفرخان داد می طلبد که به خواست شما چنين کردم و حاصل، تاليف من نيست بل ترجمه است. داستان هزارافسان داستان شهرزاد قصه گوست:

نام نامی اش شهرزاد است. خواهری دارد دين آزاد. دختران وزيرند گويا. پادشاه بدخيال را که هر شب باکره ای تزويج می کند و صبح می کشد چاره می جويند. اين شهرزاد به تدبير خود همسر وی می شود يک شبه. اما به ياری دين آزاد هزارشب به سحر کلام سلطان را در خواب می کنند تا از کشتن دوشيزگان يادی نکند. و اين طور هزار و يک جوانه زن را از تيغ سياف و جلاد خلاصی می بخشد.

آنان را چاره نيست و پورفرخان زير تيغ جان می سپارد پس از اينکه شهرزاد انکار کرد.

شريف بغداد به اميرحرس نوشته می فرستد که ترجمه بنام الف ليله و ليله به دقت نگاه دارند که اين کتاب پس از قرآن، کتاب سر طاقچه هر منزل است، و باشد که پارسيان از اين پس اين کتاب از اصل عرب ترجمه کنند.

سر و صدايی بر می خيزد. مرد عجم می گريزد. خورزاد نيکرخ و ماهک تا که می خواهند بگريزند اميرحرس سر ميرسد. اميرحرس ماهک را از آن خود و خورزاد را از آن شريف بغداد که بی تاب تن اوست به اسيری می گيرد.

خورزاد نيکرخ و ماهک دست در گريبان هم می کنند به خيال وداع و در آن، خنجر در هم فرو می کنند.

خورزاد نيکرخ به هيبت شهرزاد و ماهک به هيبت دين آزاد جان می سپارند.

هفته آينده نمايش سوم را اينجا خواهم گذاشت.

سپاس و هزارسپاس از همه دوستان و بويژه خيل دوستداران استاد بهرام بيضايی که بنده را نوازيدند و به اينجا سرزدند.

من چند عکس از صحنه و پشت صحنه انتخاب کرده ام که دو هفته بعد در اينجا خواهم گذاشت.

هياهوی بسياری به راه افتاده است ... اين روزها کسانی که از چهارراه وليعصر و پارک دانشجو و تئاتر شهر می گذرند می دانند و می بينند که چه جمعيت عظيمی به هواخواهی استاد پا به سالن نمايش می گذارند.. هر شب فروش بيش از ۱۵۰ بليط به بهای ۳۰۰۰ تومان که سر دست می رود و تمام می شود،‌نشان از محبوبيت فوق العاده استاد نزد مردم دارد.

لينک اين هفته را نيز به يکی از بيشمار دوستداران استاد تقديم می کنم، که به همين مناسبت نقدی هم بر نمايش استاد آنجا می تونيد بيابيد:

==> امیر بهبهانی نيا با تخلص لورکا...

به اميد ديدار شما در تئاتر شهر ...

بعدالتحرير: حروفچينی اين صفحه ديروز آماده بود، ولی پرشين بازی در آورد و من امروز در اولين فرصت آن را آپديت کردم... يک روز تاخير را بر من ببخشاييد...

نویسنده : مهدی اسدی ; ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ مهر ۱۳۸٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک