روياي سپيد


+ شب هزار و يکم

نمايش دوم/۲

مژده شمسايی، خورزاد نيکرخ، مير محتسب

ستاره اسکندری، ماهک، مير عسس

اکبر زنجانپور، شريف بغداد، مرد عجمی، پور فرخان، امير حرس

داستان:

مرد مترجم عجمی از ايران کتاب هزارافسان را تعهد می کند در هزار روز از زبان پهلوی به عربی برگرداند. شريف بغداد وعده می دهد که در روز هزار و يکم او را پاداش دهد.

هزار شب می گذرد... امشب شب هزار و يکم است.

ديروز پورفرخان(مرد عجمی) از ری به بغداد می آيد بهر پاداش وعده داده شده. خواهرش ماهک و همسرش خورزاد نيکرخ از بی خبری پی او می آيند و خبر از او می جويند. نمی يابندش. داد به شريف بغداد می برند. شريف بغداد آنها را اشارت می دهد که فی الحال در مجلس تحقيق ( بازجويی ) است. تنها نسخه پارسی هزارافسان در دست آنان را معدوم می کند و می رود.

مردی عجمی خبر می آورد که پورفرخان را ميرمحتسب و ميرعسس آنقدر بر سرش دوات شکسته اند که در دم جان سپرده است. و به همسر و خواهر وی راه می نمايد که بگريزيد که امير حرس به فرمان شريف بغداد به دنبال شماست.

خورزاد نيکرخ چگونگی مرگ شوهر را جويا می شود. مرد عجم شبيه پورفرخان ( که به گفته شريف بغداد ابن جرجيس ابن ميمون ) ، خورزاد نيکرخ ( که به گفته شريف بغداد وجيهه بنت الشمس ) شبيه مير محتسب و ماهک ( که به گفته شريف بغداد هلال القمر ) شبيه ميرعسس را می خوانند:

پورفرخان را به زنجير می کنند که چه در دين التقاط کرده ای و اين کفر چيست که نوشته ای؟... پورفرخان داد می طلبد که به خواست شما چنين کردم و حاصل، تاليف من نيست بل ترجمه است. داستان هزارافسان داستان شهرزاد قصه گوست:

نام نامی اش شهرزاد است. خواهری دارد دين آزاد. دختران وزيرند گويا. پادشاه بدخيال را که هر شب باکره ای تزويج می کند و صبح می کشد چاره می جويند. اين شهرزاد به تدبير خود همسر وی می شود يک شبه. اما به ياری دين آزاد هزارشب به سحر کلام سلطان را در خواب می کنند تا از کشتن دوشيزگان يادی نکند. و اين طور هزار و يک جوانه زن را از تيغ سياف و جلاد خلاصی می بخشد.

آنان را چاره نيست و پورفرخان زير تيغ جان می سپارد پس از اينکه شهرزاد انکار کرد.

شريف بغداد به اميرحرس نوشته می فرستد که ترجمه بنام الف ليله و ليله به دقت نگاه دارند که اين کتاب پس از قرآن، کتاب سر طاقچه هر منزل است، و باشد که پارسيان از اين پس اين کتاب از اصل عرب ترجمه کنند.

سر و صدايی بر می خيزد. مرد عجم می گريزد. خورزاد نيکرخ و ماهک تا که می خواهند بگريزند اميرحرس سر ميرسد. اميرحرس ماهک را از آن خود و خورزاد را از آن شريف بغداد که بی تاب تن اوست به اسيری می گيرد.

خورزاد نيکرخ و ماهک دست در گريبان هم می کنند به خيال وداع و در آن، خنجر در هم فرو می کنند.

خورزاد نيکرخ به هيبت شهرزاد و ماهک به هيبت دين آزاد جان می سپارند.

هفته آينده نمايش سوم را اينجا خواهم گذاشت.

سپاس و هزارسپاس از همه دوستان و بويژه خيل دوستداران استاد بهرام بيضايی که بنده را نوازيدند و به اينجا سرزدند.

من چند عکس از صحنه و پشت صحنه انتخاب کرده ام که دو هفته بعد در اينجا خواهم گذاشت.

هياهوی بسياری به راه افتاده است ... اين روزها کسانی که از چهارراه وليعصر و پارک دانشجو و تئاتر شهر می گذرند می دانند و می بينند که چه جمعيت عظيمی به هواخواهی استاد پا به سالن نمايش می گذارند.. هر شب فروش بيش از ۱۵۰ بليط به بهای ۳۰۰۰ تومان که سر دست می رود و تمام می شود،‌نشان از محبوبيت فوق العاده استاد نزد مردم دارد.

لينک اين هفته را نيز به يکی از بيشمار دوستداران استاد تقديم می کنم، که به همين مناسبت نقدی هم بر نمايش استاد آنجا می تونيد بيابيد:

==> امیر بهبهانی نيا با تخلص لورکا...

به اميد ديدار شما در تئاتر شهر ...

بعدالتحرير: حروفچينی اين صفحه ديروز آماده بود، ولی پرشين بازی در آورد و من امروز در اولين فرصت آن را آپديت کردم... يک روز تاخير را بر من ببخشاييد...

نویسنده : مهدی اسدی ; ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ مهر ۱۳۸٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک